تبليغاتX
√ زنانگیهای یک زن وراج






اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و داند دل من

نویسنده: آناهید | پیوند | پنجشنبه هفتم آبان 1388 | دسته: پراکنده‏ |

دختراتون الآن تو سنی هستن که دوس دارن دوست‎پسر بگیرن! چه اشکالی داره؟ بذارین بگیرن، ولی بهشون عواقبشو تذکر بدین و بگین که هر اتفاقی براشون بیفته، مقصر خودشونن!

دخترای نوجوون‏تون الآن تو یه سنی هستن که دوست دارن خودشون رو زیباتر جلوه بدن! چه اشکالی داره؟ براشون لوازم آرایش بخرین، اجازه بدین اپیل کنن، اما عوارض پوستی ناشی از استفاده‎ی از لوازم‎آرایش رو توضیح بدین و عواقب استفاده رو به عهده‎ی خودشون بذارین!

دختراتون الآن تو یه سنی هستن که دوست دارن بیش‎تر وقت‏شون رو با هم‎سناشون بگذرونن و تو مهمونی‎های مختلف شرکت کنن! چه اشکالی داره؟ بذارین با دوستاشون خوش باشن، حداقل هفته‎ای ۲-۳ ساعت لازمه! براشون عواقب استفاده از قرصای مخدر و روان‎گردان رو تشریح کنن، بعد اجازه‌ی رفتن به مهمونی رو بدین و آخر و عاقبت‎شون رو به خودشون واگذار کنین!

و این افاضات به مدت ۲ ساعت متوالی ادامه داشت!

مکان: سالن آمفی‎تئاتر مدرسه‎ی راهنمایی دخترانه!

سخن‎ران: مشاور و روان‎شناس مدارس دخترانه‎ی استان!

چه مردم همه اُپن‎مايندن!:O

نویسنده: آناهید | پیوند | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 | دسته: روزنگار |

نیت کردم و برای خودم گرفتم:

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز              
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دم‎ساز

به نیت شما عزیزان گرفتم:

شب وصل است و طی شد نامه‎ی هَجر            
سلامٌ فیه حتّی مطلع‎الفَجر

دلا در عاشقی ثابت‎قدم باش                           
که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه                          
و لو آذیتنی با لهجه والحَجر

برآی ای صبح روشن‎دل خدا را                         
که بس تاریک می‎بینم شب هَجر

دلم رفت و ندیدم روی دل‎دار                           
فغان از این تطاول، آه از این زجر

وفا خواهی، جفاکش باش حافظ                    
فانّ‎الرّبح والخران فی‎التّجر

*

ترسم به عجز حمل نماید، وگرنه من
شرمنده می‎کنم به تحمل، زمانه را

بدجوری خوشم اومد! تو فوتر قالب  این‎ آقا نوشته شده بود!

نویسنده: آناهید | پیوند | دوشنبه بیستم مهر 1388 | دسته: پراکنده‏ |

ای تف تو سیبیلت بلاگفا!
نویسنده: آناهید | پیوند | جمعه هفدهم مهر 1388 | دسته: پراکنده‏

خوشحالم، خیلی زیاد

ته جمله‎ام نقطه نمی‎ذارم، می‏ترسم تموم بشه!

نویسنده: آناهید | پیوند | سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | دسته: روزنگار |

ـــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــ

دوشنبه نوشت: حالم از این بازی به هم خورد! (طبق سنوات اخیر؛ تبانی بود و بازی با احساسات مردم!)

زمانی عشق بود که به عشق افشین و عابدزاده هوادارش بودم! :دی

نویسنده: آناهید | پیوند | پنجشنبه نهم مهر 1388 | دسته: پراکنده‏ |

یه آدم قد بلند، یه آدم به اصطلاح کوتوله رو دیده بود و تصمیم گرفته بود هر طور شده حالش رو بگیره و قد بلندش رو به رخ کوتولـه بکشه!

کنارش ایستاد و بهش گفت: من به آسمون نزدیکترم.

کوتوله جوابش رو داد: آره ولی آسمون من بزرگ‎تره چون از پایین نگــاهش می‎کنم!

طرف گفت: پس زمین منم بزرگ‎تـــره چون از بـــالاتر نگـــاهش می‎کنم!

بازم کوتوله یه جواب فوق‎العـــاده بهش داد و گفت: مهم آسمــــونه نه زمین! چون سهم ما از زمین فقط به اندازه‎ی قبرمونه!

 *

من به فکر خستگی‏های پر پرنده‌هام، تو بزن! تبر بزن!

نویسنده: آناهید | پیوند | یکشنبه پنجم مهر 1388 | دسته: پراکنده‏ |

می‎گه: دخترعمه؛ می‎خوام امشب عروسم بدرخشه. تا می‏تونی هنرت رو خرجش کن. می‏خوام جلومون کم بیارن!

می‎گم: پسردایی*؛ من برای مشتری کم نمی‏ذارم، دیگه این‎که آشناست و عروس خودمونه! رو من حساب کن، البته برا خوشگل شدنش نه برای پزدادن تو و کم آوردن اونا!

می‏گه: سر هرچیزی، حرف حرف اونا بوده و من فقط ماشین چاپ اسکناس بودم. هرچی خواستن خریدم و هیچی نگفتم؛ حالا اگه سر خرید من ایراد بگیرن و کم بذارن، میدونم چی‎کار کنم از این به بعد!

می‎گم: فراموش نکن که زندگی معامله نیس؛ معادله‌اس! باید فرمول خوش‎بختی رو بلد باشی تا به جواب و نتیجه‎ی درست برسی، نه فوت و فن بازار رو!

*: نوشتم پسردایی، یاد مهدی سلوکی تو پنجمین‎خورشید افتادم؛ حالم بد شد! :-&

نویسنده: آناهید | پیوند | پنجشنبه دوم مهر 1388 | دسته: روزنگار |

آن‎گاه که چرخه‎ی زمین، به نارنجی‎ترین دقایق خود برسد،

و نبض زمان، حرارت جان عشاق را در سرخ‎ترین برگ چنار پیر بنمایاند؛

برق نگاه ره‎گذری تنها

در شبنم صبح‎گاهی ِ شبی بارانی متبلور شده

و نوید رسیدن فصل دل‎دادگان بی‎قرار را می‎دهد.

 

کامی‎جونم جن‎زده شده بود، وقت و حوصله‎ی رسیدگی بهش رو نداشتم، الان با  یه صورت سرخ و خیس! دارم این‎چیزا رو تایپ می‏کنم! شرمنده‏ی عزیزانی که نگرانم شده بودن! <":

نویسنده: آناهید | پیوند | دوشنبه سی ام شهریور 1388 | دسته: دل‎نگار |

شاید اگر انگشتان بلند و خوش‎تراشت به جبر نوازش،

رد پاهای مردانه و محکمت بر مرمرین تنم را دنبال کند؛

چشمان خیسم را کمی بیش‎تر بفهمی!

نویسنده: آناهید | پیوند | یکشنبه هشتم شهریور 1388 | دسته: دل‎نگار |