اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و داند دل من
دخترای نوجوونتون الآن تو یه سنی هستن که دوست دارن خودشون رو زیباتر جلوه بدن! چه اشکالی داره؟ براشون لوازم آرایش بخرین، اجازه بدین اپیل کنن، اما عوارض پوستی ناشی از استفادهی از لوازمآرایش رو توضیح بدین و عواقب استفاده رو به عهدهی خودشون بذارین!
دختراتون الآن تو یه سنی هستن که دوست دارن بیشتر وقتشون رو با همسناشون بگذرونن و تو مهمونیهای مختلف شرکت کنن! چه اشکالی داره؟ بذارین با دوستاشون خوش باشن، حداقل هفتهای ۲-۳ ساعت لازمه! براشون عواقب استفاده از قرصای مخدر و روانگردان رو تشریح کنن، بعد اجازهی رفتن به مهمونی رو بدین و آخر و عاقبتشون رو به خودشون واگذار کنین!
و این افاضات به مدت ۲ ساعت متوالی ادامه داشت!
مکان: سالن آمفیتئاتر مدرسهی راهنمایی دخترانه!
سخنران: مشاور و روانشناس مدارس دخترانهی استان!
چه مردم همه اُپنمايندن!:O
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
به نیت شما عزیزان گرفتم:
شب وصل است و طی شد نامهی هَجر
سلامٌ فیه حتّی مطلعالفَجر
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی با لهجه والحَجر
برآی ای صبح روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هَجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول، آه از این زجر
وفا خواهی، جفاکش باش حافظ
فانّالرّبح والخران فیالتّجر
*
ترسم به عجز حمل نماید، وگرنه من
شرمنده میکنم به تحمل، زمانه را
بدجوری خوشم اومد! تو فوتر قالب این آقا نوشته شده بود!
ته جملهام نقطه نمیذارم، میترسم تموم بشه!
ـــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــ
دوشنبه نوشت: حالم از این بازی به هم خورد! (طبق سنوات اخیر؛ تبانی بود و بازی با احساسات مردم!)
زمانی عشق بود که به عشق افشین و عابدزاده هوادارش بودم! :دی
کنارش ایستاد و بهش گفت: من به آسمون نزدیکترم.
کوتوله جوابش رو داد: آره ولی آسمون من بزرگتره چون از پایین نگــاهش میکنم!
طرف گفت: پس زمین منم بزرگتـــره چون از بـــالاتر نگـــاهش میکنم!
بازم کوتوله یه جواب فوقالعـــاده بهش داد و گفت: مهم آسمــــونه نه زمین! چون سهم ما از زمین فقط به اندازهی قبرمونه!
*
من به فکر خستگیهای پر پرندههام، تو بزن! تبر بزن!
میگم: پسردایی*؛ من برای مشتری کم نمیذارم، دیگه اینکه آشناست و عروس خودمونه! رو من حساب کن، البته برا خوشگل شدنش نه برای پزدادن تو و کم آوردن اونا!
میگه: سر هرچیزی، حرف حرف اونا بوده و من فقط ماشین چاپ اسکناس بودم. هرچی خواستن خریدم و هیچی نگفتم؛ حالا اگه سر خرید من ایراد بگیرن و کم بذارن، میدونم چیکار کنم از این به بعد!
میگم: فراموش نکن که زندگی معامله نیس؛ معادلهاس! باید فرمول خوشبختی رو بلد باشی تا به جواب و نتیجهی درست برسی، نه فوت و فن بازار رو!
*: نوشتم پسردایی، یاد مهدی سلوکی تو پنجمینخورشید افتادم؛ حالم بد شد! :-&
و نبض زمان، حرارت جان عشاق را در سرخترین برگ چنار پیر بنمایاند؛
برق نگاه رهگذری تنها
در شبنم صبحگاهی ِ شبی بارانی متبلور شده
و نوید رسیدن فصل دلدادگان بیقرار را میدهد.
کامیجونم جنزده شده بود، وقت و حوصلهی رسیدگی بهش رو نداشتم، الان با یه صورت سرخ و خیس! دارم اینچیزا رو تایپ میکنم! شرمندهی عزیزانی که نگرانم شده بودن! <":
رد پاهای مردانه و محکمت بر مرمرین تنم را دنبال کند؛
چشمان خیسم را کمی بیشتر بفهمی!